روی ابرها سیر میکنیم

نمیدانم قبلا راجع به آن گفته بودم یا نه ؟ حوصله نداشتم آرشیوم را چک کنم . برای میم جان کتابچه های کوچکی درست کرده بودم با صحافی کاموی رنگی و جلد های مقوایی ضخیم . به او گفتم اینها کتابهای تو هستند و شما باید داستان آن را بنویسی و نقاشی اش را بکشی . خیلی فشار نیاوردم به او و هر آنچه گفت را عینا نوشتم ( بدون پس و پیش ) . و از آنها 5 تا به مرور درست کردیم . با داستانهای متفاوت . وبه این ترتیب می خواستم حس خلاقیت و تخیلش را به جهاتی جدید هدایت کند تا ذهن خودش را بیشتر بشناسد . ای را تا اینجا داشته باشید .

چندی پیش از طریق دوستی که کارش در زمینه ی ادبیات است با مجله ای به نام " عروسک سخنگو " آشنا شدم که در باره و برای ادبیات کودکان است . چندین نسخه از این ماهنامه را خریدم و با میم خواندیم و نقاشی هایش را که تمامش از خود بچه هاست را نگاه کردیم . و یک روز تصیمیم گرفتم داستان میم برای این مجله ایمیل کنم . یک داستان چند خطی همراه با متنی بلند بالا از طرف خودم به سر دبیر .

بعد چند ماه روزی که در کتاب فروشی , داستان میم و متن خودم و جوابیه ی بلند بالاتر سر دبیر فرهیخته ی این مجله را در شماره فروردین مجله دیدم , سر از پا نمیشناختم , انگار که خبر پذیرفته شدنش در دانشگاه را شنیده باشم . باید مادر بود و این را درک کرد که چاپ داستان دو خطی پسرک ( درباره ی توالت کردن یک موش ) , چه مزه ای دارد ....

دو نسخه خریدم . یکی ش را گذاشتم در کتابخانه برای آرشیو . آن یکی را گذاشتم توی کیفم و به همه نشان دادم و اگر نگویید زیادی ذوق زده شده ام , شیرینی هم برای خودمان خریدم .

اگر پرشین بلاگ همراهی کند در اولین وقت , عکس هایش را میگذارم .

 

  

/ 0 نظر / 23 بازدید